فراموشی

IMG_7818دریای‌ مرمره، بهار ۲۰۱۶

 می‌گویند فراموشی نعمت‌ است. ابزار کنار آمدن است. «زمان همه چیز را حل می‌کند» هم همین است. یعنی فراموش می‌کنی. یا حداقل یاد می‌گیری درد را در گوشه‌ای از ذهنت خانه و آشیانه بدهی،‌ جایی برای خودش. اوائل زیاد سر می‌زنی، گویی برای این‌که مطمئن شوی که جایی نرفته در حالی که می‌دانی درد جایی نمی‌رود. شاید هم احساس گناه می‌کنی اگر درد را در گوشه‌ی خودش تنها بگذاری. رفته رفته کمتر می‌شود این سر زدن ها، عیادت رفتن‌ها. درد البته معشوقه‌ی وفاداری‌ست. سر به بیابان نمی‌گذارد، هر چقدر که از هم برنجید. خود آدم‌ست که توجه‌ـش را کم‌تر می‌کند. شاید درد جدیدی هست، شاید توان ملاقات رفتن هر لحظه را از دست می‌دهد. شاید هم،‌ خیلی ساده، صرفا فراموشی‌ست. عادت می‌کنی در نهایت، وجودش را می‌پذیری. مثل کجی جهارچوب در کمد که باعث می‌شود در خوب بسته نشود. اول آزارت می‌دهد. هر دقیقه به سراغش می‌روی و هر دفعه همانطور کج است. در نهایت عادت می‌کنی. کجی هنوز هست، اما جایش را در ذهنت پیدا کرده، یک گوشه‌ای خانه‌اش داده‌ای. همیشه جلوی چشم و در مرکز توجه نیست. درد هم همان‌طور، جای خودش را که پیدا کرد، کم کم بخشی از زندگی می‌شود، یک کجی روی همه‌ي کجی‌های دیگر. کمتر آزاردهنده می‌شود. بخشی از روزمره‌گی‌‌های زندگی می‌شود، حتی فراموش‌شدنی. نه از روی اختیار البته، بل‌که چون تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

اما درد فراموش‌شدنی نیست، نهایتا یک وقتی از لانه‌ی خود بیرون می‌آید و می‌گزدت، درست همان‌موقع که به فراموش نزدیک شده بودی. درد از گوشه‌ی خودش بیرون می‌آید و با خاطره و احساس نابودت می‌کند. و تو هیچ نمی‌توانی بکنی.

«خاطرات رفته را چون خواب می‌‌بینم ولی … کاش در جایی به‌جز کابوس خود ‌می‌زیستم*»

بدتر وقتی‌ست که «درمان» ببینی، آن‌هم موقتی. درمان می‌آید مثل سیل سهم‌گینی و آشیانه‌ی درد را نابود می‌کند. آواره‌ می‌کند درد را تا دوباره در کوچه‌های ذهن تو جولان بدهد. رد پای خودش را همه‌جای ذهن و دل تو می‌گذارد. قوی‌تر هم می‌شود لعنتی. خاطرات و احساسات و منظره‌ها و بو‌ها و صداهای جدیدتری می‌یابد در حالی که در ذهنت آزادانه می‌گردد. دیوانه‌ات می‌کند. مدام یادآوری‌ات می‌کند، با استفاده از همه قوای جدیدی که یافته‌‌. حتی به رخت می‌کشد آن‌چه در وصال کوتاه مجالش را نیافتی. حرف‌های نگفته، لبخند‌‌های نزده، رازهای فاش نکرده، دردهای نگفته، راه‌های نرفته. حالا خانه‌ی بزرگ‌تری می‌طلبد. گوشه‌‌ی مرکزی‌تری می‌خواهد. هرچه بخوانی:‌ «رازی نهفته در پس حرفی نگفته‌‌ است … مگذار درد دل کنم و دردسر شود»* و تمنای رهایی کنی سودی ندارد که: «‌می‌گفت دلم که این محالست محال … سر پیش فکنده، زیر لب می‌خندید»** و تو هیچ نمی‌توانی بکنی. جز این‌که با این درد جدید خو بگیری، رفیق بشوی. وقتی خاطره‌بارانت می‌کند پناه نگیری، خیس خیس بشوی. چشم‌هایت را ببندی که شاید برای لحظه‌ای فراموش کنی، نه درد و خاطره را، فراموش کنی همه اغیار را. شاید این آن فراموشی خوشی باشد که همه از آن می‌گویند، فراموشی‌ای که فراق را محو می‌کند.

خلاصه‌ی مطلب آن‌که: «زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست … کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم.»*

دوری از عزیزان هم دردی‌ست دیگر…

*: فاضل نظری
**: مولانا

یلدا

IMG_4727

دیر وقت بود که به خانه رسیدم. خانه‌ای که پس از بازگشت از پاریس به نیویورک، به تنهایی در آن ساکن شده ام. شمعی روشن کردم و حافظ دو زبانه را در کتابخانه‌ی کوچکم یافتم. جرعه‌ای نوشیدم و باز کردم: «یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد … دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟»

دیدم سخن از زبان ما می‌گوید. دانستم که دیگر نیازی به ادامه دادن نیست. کتاب را بستم. همین سوالات کافی‌ست تا هر شبی را بلندترین شب سال کند…!

یک خیابان پایین‌تر

از ایستادن بقیه مشتری ها، فاصله گرفتنشان از دیوار شیشه‌ای رستوران و حس اضطراب متوجه شدیم که مسئله‌ای پیش آمده. خیلی توجهی نکردیم. شام‌مان را تقریبا تمام کرده بودیم. کمی بعد چند نفری خود را زیر میزها پنهان کردند. یکی از کارکنان رستوران چیزی می‌گوید. اخبار را روی گوشی چک می‌کنم. تیر اندازی در منطقه دهم و یازدهم و بمب گذاری در استادیومی در پاریس. مکان فعلی تیر انداز هنوز نامعلوم. درهای رستوران را می‌بندند. ناگهان یادم می‌آید که ما در یازدهم هستیم. کسی پیشنهاد می‌دهد همه برویم به طبقه بالای. فضای کوچکی‌ست: چند صندلی و دستشویی‌ها. نهایتا ده نفر می‌توانستند آنجا جای بگیرند. مرد جوانی که قبلا خبر انفجار را اعلام کرده بود مخالفت کرد:‌ «این ساختمان قدیمی است، امن نیست که همه بالا برویم.» همانجا ماندیم. بعضی زیر میز‌ها پنهان شدند. همه مشغول تماس گرفتن شدیم. ‌«ممکن است شنیده باشید خبرها را. من زنده‌ام. نترسید…» و این عجب تماسی‌ست! خیلی وقت‌ها، بعد از تماس با پدر و مادر، با ترس مسخره‌ای کلنجار می‌روم : اگر این آخرین تماس ما بود چه؟ این بار این فکر چندان مسخره و دور از ذهن نبود.

کمی بعد می‌روم طبقه بالا، یکی از کارکنان رستوران آنجاست و چند نفر دیگه که دارند آرامش می‌کنند. دارد می‌لرزد. با صدای بریده بریده‌ای می‌گوید که مرد مسلح را دیده که سلاح به دست از جلوی رستوران عبور می‌کرده.

فکر کردم اگر سرش را چرخانده و رستوران را به رگبار گرفته بود چه می‌شد. فکر مرگ به طرز غیر منتظره‌ای قابل قبول و نه‌خیلی‌ ترسناک بود…

تیم پلیسی تا بن دندان مسلح از داخل خیابان باریک بیرون گذشت. کمی بعد خودروی آتش نشانی با سرعت عبور کرد. شنیدیم که هر دو طرف خیابان را پلیس گرفته. اخبار را پیگیری می‌کنم. باتاکلان. روی نقشه دنبالش می‌گردم. یک خیابان پایین‌تر است!

چند ساعتی همان‌جا ماندیم. برنامه‌ریزی کردیم برای بهترین مسیر پیاده رفتن تا خانه. حدود یک و نیم شب، گفتند که با آرامش خارج شویم، فقط یک مسیر باز است. کمی بعد پیاده به سمت خانه راه افتادیم. پلیس‌ها، ژاندارم‌ها، یگان های ضد تروریستی و ارتش در خیابان ها حضور داشتند، انگشت روی ماشه، صورت‌ها بعضا پوشیده. افراد را از کرکره‌های پایین کشیده‌شده‌ی یکی دو بار و رستوران نزدیک به آرامی تخلیه می‌کردند. از میدان «اپرای بستی» (‌Opera – Bastille) عبور کردیم (قرار بود شنبه شب برای تماشای اپرا بیاییم!) و ایستگاه قطار لیان (Gare de Lyon). پلیس چند نفری را که در خیابان بودند به دور از مرکز حادثه هدایت می‌کرد. بعد از آن به جز پلیس تقریبا هیچ‌کس در خیابان‌ها نبود. سکوت مرگباری حاکم بود. کسی کلمه‌ای نمی‌گفت. فقط صدای قدم‌ها بود که سکوت را می‌شکست. چهل دقیقه بعد به خانه رسیدیم.

اخبار را دنبال می‌کنم. پخش زنده فرانس۲۴. از محل یکی از رستوران های مورد هدف حرف می‌زنند. بلوار ولتر (‌Boulevard Voltaire). به وضوح یادم می‌آید. رستورانی که مقصد ما بود، جای محبوب و طبیعتا شلوغی بود شب جمعه و ما میز رزرو نکرده بودیم. رفتیم اسم‌مان را دادیم و تصمیم گرفتیم که نیم ساعت انتظار را در کافه‌ای همان اطراف سپری کنیم. خود را به خیابان اصلی نزدیک رساندیم و در یک کافه خیلی معمولی پاریسی نشستیم. بیرون بودیم. حتی در فصل سرما کافه‌ها فضای بیرون را باز نگه می‌دارند. به لطف و کمک لامپ های گرمایی. کافه سر نبش خیابان بود و همانطور که نشسته بودیم تابلوی خیابان توجهم را جلب کرد. بلوار ولتر. با توجه به آشنایی قبلی که با نوشته‌های این فیلسوف فرانسوی داشتم، اسم خیابان در ذهنم ماند. دفعه بعدی که این اسم را شنیدم، لابه‌لای خبرها بود. خبرها را تا پنج صبح دنبال می‌کردم. خوابیدن جوابی نامربوطی به این حوادث می‌نمود.

بعد از ظهر شنبه، با بی‌حوصلگی و سردرد از خواب بیدار شدم. لباس پوشیدم و به سمت سوپرمارکت نزدیک راه افتادم. ابرهای غلیظ خاکستری آسمان را پوشانده و هوا سنگین بود. داخل سوپرمارکت همه چهره‌هایی گرفته داشتند. اصل در سوپرمارکت بودن تجربه متفاوتی بود. به نظر مسخره می‌رسید که همین چند ساعت پیش بیش از صد و بیست نفر کشته‌ شده‌اند و حالا من دارم سبد گوجه را زیر و رو می‌کنم تا سفت ترها را پیدا کنم. به خانه که بر می‌گردم مشغول غذا درست کردن می‌شوم. اسپاگتی با سس گوجه-ریحان، فلفل دلمه‌ای، قارچ، مرغ و پنیر گودا. اما انگار حواسم نیست. آب داغ دستم را می سوزاند. رشته های اسپاگتی روی کابینت پخش می شوند. دو برابر اسپاگتی‌‌ها سس درست می‌کنم. به‌ هم ریخته‌ام.

غروب شنبه با چند نفر دیگر از دوستان آمریکایی که با هم در یک ساختمان همسایه‌ایم، جمع شدیم. خیلی طولی نکشید تا فضای ملایم و لبخندها تبدیل شد به صحبت های سیاسی و بلند خواندن تحلیل ها از روی اینترنت و تبادل نظر، و البته احساساتی که هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانستیم به درستی بفهمیم‌شان، چه برسد به ابراز. به نظر نمی‌رسد کسی بداند چه احساسی باید داشت پس از چنین حادثه‌ای، چه برسد به این‌که چه باید کرد…

یکشنبه، تمام روز را در تخت‌خواب بودم، بی انگیزه، بین خواب و بیداری. پرده برقی بیرون پایین کشیده و اتاق تاریک است. کابوس‌ها شروع می‌شوند…

پاییز

IMG_4162
خنکی بیدار کننده ای جای گرمای خواب آلود تابستانی را گرفته‌ست. پالتو ها و بارانی ها راه خود را از اعماق کمد‌ها و انباری‌ها به روی تن مردم در خیابان پیدا کرده‌اند. برگ‌ها سقوط می‌کنند و کم کم سنگ‌های خیابان را می‌پوشانند. نم نم باران برگ‌های مرده را خیس می‌کند و صدای در هم شکسته شدن‌شان زیر پای عابران را خاموش می‌کند. زمین لغزنده‌ست از بی‌جانی برگ‌ها.

خورشید نیز زودتر نور ضعیف خود را از پشت ابر‌ها به پشت کوه‌ها می‌رساند. تاریکی چندی بیش مهمان خانه‌ها می‌شود. هر کس جایگزینی بر می‌گزیند. لامپ آویزان از سقف، آباژورش روی میز، شمع روی قفسه.

من کمی زودتر طعم مرگ پاییزی را چشیدم. برگ‌ها هنوز بر شاخه‌های درخت ها مشغول رقص بودند و خورشید در آسمان که من وداعم را گفتم و شمعی را جایگزین او کردم. او که جایگزین کردنش ناممکن می‌نمود. حالا شمع کوچک قرمزی به جای او اتاقم را روشن می‌کند. روشن تر، باید گفت. روشن به اندازه کافی. روشن به اندازه ممکن. حالا شمعی به جای او شاهد ساکت دوستی قشنگ غزل و درد و باران‌ست. «بارید تا دمـــادم صبــــح و كسـی ندید … بد مستی قشنگ جوانی غزل پرست / صبـــح آسمـــان برای پریدن زلال بـــود … آماده شد دل از همه ی بیت ها گسست.»* بگذریم…

پاییز اما زیباست! بر خلاف نوید سرما و مرگ برگها و رنج شاخه‌ها، پاییز زیباست. یک زیبایی دردناک. گریختنی هم نیست. در آغوش گرفتنی‌ست. باید از باران نترسید. باید خیس شد. باید کشید. کسی از کسانی که خوب فهمیده بود این ماجرا را روزی سرود: «گوش کن، حس دیگری هم هست، که هم نوازش می‌کند و هم عذاب می‌دهد. شعله‌ـش در هنگام بهبودی و کشمکش به یک اندازه شدید‌ست…» و در آخر می‌گوید: «در اوج جوانی، رنج می‌کشم و هلاک می‌شوم. اما خدا نیاورد روزی را که درمان شوم!»‌‌** یا دیگری که نوشت:‌ «شعله‌ی انفس و آتش‌زنه‌ی آفاق است … «غم» قرار دل پر مشغله‌ی عشاق است.»***

*فروغ تنگاب جهرمی
**الکساندر پوشکین، برگردان به انگلیسی: ماری هابسن، به فارسی: «خودم!»
*** فاضل نظری

کلیشه

با هـر کــه توانستـه کـنار آمـده دنــیا … با اهل هــنر؟ آری! با اهل نظر؟ نــه!
بد خلقم و بدعهد، زبانبازم و مغرور … پشت سر من حرف زیاد است! مگرنه؟

فاضل نظری

شده ـم پیرمردی بد خلق. از تکنولوژی می‌نالم.  میزم را کتاب کاغذی ودست‌نوشته‌های پراکنده پر کرده. داستان جدیدی نیست اما پاریس گویی تشدیدش بخشید. مدتی پیش بود که شدم مشتری دائمی کتاب‌فروشی‌های خاص نیویورک. ساعت‌ها در میان کتاب‌ها می‌گشتم. بی‌اختیار کتاب می‌خریدم. چاپ‌های قدیمی به خصوص. کتاب‌فروشی‌های دست‌دوم‌فروش نقطه ضعفم شدند. نسخه مینیاتور‌کاری شده رباعیات خیام چاپ سال ۱۹۴۷ با جلد سخت. کتاب «رومی» فرانلکین لوییس مزین به دست‌نوشته‌های یک محقق غریبه. مجموعه کامل آثار ارسطو چاپ ۱۹۶۷. «سقوط» آلبرت کامو قطع جیبی چاپ ۱۹۵۶. مثل بیماری شده بود. باید از کنار قفسه کتاب‌های قدیمی به زور جدایم می‌کردند. هر چه قدیمی‌تر بهتر. هر چه صفحات شکننده‌تر بهتر. کتاب الکترونیکی که اصلا حرفش را هم نزن!Desk-Collage

پاریس که آمدم بدتر شدم. یک کتاب‌فروشی خوب هست نزدیک محل اقامت. رفتم آنجا دفترچه کاغذی ساده‌ای خریدم به قیمت ۲ یورو و ۴۵ سنت و شروع کردم به نوشتن،‌ بعد از سال‌ها. دفترچه را با خودم بردم هر جا که رفتم. پراگ و برلین و کلن و هر جا و بی‌جایی که خواستم درش آوردم و نوشتم. قلم و کاغذ را دوست دارم. دیشب فارسی نوشتم، بعد از مدت های خیلی طولانی.

IMG_3568

مدتی بود که حتی فکر ایران هم از سرم بیرون شده بود. می‌دانستم که ایرانی که من ‌می‌شناختم دیگر نیست و من آنی نیستم که روزی ایران بودم. ارتباط فکریم کلا قطع شد. دل‌تنگی‌ ایران هم با قطعی ارتباط رفت. دل‌تنگی شد محدود به عزیزان خارج از دسترس.

چند روزی‌ست دلم ایران می‌خواد. صرفا برای خرید کتاب. دلم می‌خواهد فقط یک روز فرصت داشته باشم بیایم و با چمدانی پر از شعر برگردم.

عجب کلیشه‌ای شده این زندگی. نور شمع و قهوه تلخ و کتاب غزل و کنج اتاقی در شهر نور.

اما گاهی باید کلیشه ها را زندگی کرد. باید یک‌شنبه صبحی (بخوانید لنگ ظهر) از خواب برخواست، کفش دوندگی به پا کرد و خود را به آغوش ساحل سنگی سِن سپرد. از پل های روی سِن گذر کرد زیر نور خورشید. گاهی باید باگت تازه زیر بغل گرفت. باید خورد از محصولات منحصر‌به‌فرد نانوایی محل (تصویر پایین) که بعضا خود تجربه‌هایی آسمانی هستند! باید قدم زد و هوای سرد و تازه‌ی بهار را درفروکشید و فکر کرد که اگر پاریس به شکلی آدمی در می‌آمد آغوشش را لحظه‌ای ترک نمی‌کرد.

IMG_3550

برلین

خوشحالم از اینکه در راه بازگشتم. دل‌تنگ «موسیو» («Monseiur») خوانده شدن‌ـم. دل‌تنگ پاریس. شب اول در برلین اما، دم‌غروب، در حالی که در میدان الکساندر (Alexanderplatz) راهم را به سوی قطار‌شهری پیدا می‌کردم، فکر می‌کردم که باید بیشتر بمانم. هنوز آمادگی پاریس رفتن را ندارم. هنوز آماده بازگشت به خانه نیستم. حتی دیشب قبل از اینکه بلیطم را نهایی کنم، به فکر بودم که آبادی دیگری را ببینم قبل از بازگشت. آمستردام، مونیخ، منهایم، بروکسل، گزینه ها زیاد بود. تمایل هم بود. قیمت بلیط ها و اقامتگاه البته زورش به هر تمایلی که بود چربید.

IMG_3351-2

به خود قول دادم که برگردم به برلین و بیشتر بمانم. حس کردم که برلین ارزش وقت گذاشتن داشت. پراگ، مثلا، بعد از نهایتا یک روز تکراری شد. اما برلین ماهیتا جای دیگری‌ـست. برلین یک فضای باز بزرگ‌ـست. هم حقیقا میدان های باز زیادی دارد و هم فضای فکری این‌چنینی دارد. این را میشود از سر و قیافه مردم فهمید، از حرف زدنشان، از انواع و اقسام رستوران ها و کافه ها، از وفوور هنرمندان خیابانی، از همه دیوار های نقاشی شده، از خیابان هایی که کبابی حلال و بار و گالری و سینما و کتاب‌فروشی را در خود جا داده اند، از ساختمان های کوتاه و بلند به سبک های متفاوت که نشان از حداقلی بودن محدودیت های شهر‌سازی دارد. برلین بند سنت های چند.صد ساله نیست، مثل پاریس. علت هم دارد البته. برلین کم زیر‌‌.و.‌رو نشده در طول تاریخ. درس تاریخ نمیخواهم بدهم. بگذریم…

پ.ن: هدف این پست چه بود؟ نمی‌دانم!

پراگ، زیبای بی‌روح

IMG_3048IMG_3094

قبرستان یهودی پراگ که منزل‌گاه مقبره فرانز کافکاـست، بسته بود (تصویر اول بعد از این پاراگراف). پیاده تا «کافه لوور» حدود یک ساعتی راه بود که از میان قبرستان قدیمی مسیحی می‌گذشت (تصویر دوم). یک ساعت پیاده‌روی نه در خیابان های باریک و سنگ‌فرش پراگ قرون وسطایی بلکه در طول مجتمع های آپارتمانی یکسان و بی روح. آپارتمان هایی که گویی داستان هایی نگفته از سختی و درد در دل خود دارند. (تصویر سوم)
IMG_3125

IMG_3133

IMG_3203

در غیاب نمایی حیرتی انگیز که توجه زیادی بطلبد قدم زدم و فکر کردم . با خود گفتم که پراگ را دوست ندارم. پراگ زیباست، فوق العاده زیبا. آن قدر که روز اول کلا در حیرت بودم. ولی کلیسای قدیمی، آپارتمان دو قرن سالخورده، کوچه باریک سنگ‌فرش، کافه خودمانی و قلعه عظیم همه تازگی خود را زود از دست می‌دهند. بعد از مدتی، همه ساختمان های قدیمی مثل هم به نظر می‌رسند. این برج و آن بارو یکی می‌شوند. روح شهر‌ـست که مهم‌ـست. خلاصه دیدم که من و پراگ همدیگر را نمی‌فهمیم. من در پراگ احساس در خانه بودن ندارم و نخواهم داشت. حس می‌کنم غریبه ای هستم که دعوت‌نشده، آمده و صحنه را به هم زده. من در پراگ حس یک نقطه‌ی بی‌جا روی صفحه‌ی یک نقاشی خیلی قشنگ را دارم. خوشحالم که آمدم و پراگ را دیدم، قطعا دو روز خوشی گذراندم و خاطرات خوبی با خود از پراگ می‌برم. ولی همچنین خوشحالم که فردا پراگ را ترک میکنم.IMG_3196

«کافه لوور» البته جای جالبی بود. تاسیس شده در هزار.و.نه.صد.و.دو،
کافکا و دیگر نویسندگان و متفکرین و دوستانشان از مشتریانش بوده اند. کافه ای که پاتوق آلبرت انیشتین وقتی که در «دانشگاه آلمانی پراگ» تدریس میکرد، بوده. از تنها جایی هایی که این روز ها دیده ام قهوه را آن‌طور که باید سرو میکنند: همراه با یک لیوان آب. تنها اشکال این بود که سرویس سریع بود. نه این کلافه کننده باشد، نه. ولی به نسبت کافه های پاریسی که میگذارند در آرامش بخوری و بنوشی و فکر کنی و در دفترچه خود بنویسی، سریع بود.

آه. هنوز دو روز نشده دلم برای پاریس تنگ شده ـست. برای بوی نانوایی هایش. برای صدای قشنگ فرانسه حرف زدن مردم همه جا. برای مردم خوش لباسش. برای خیابان های ساکت و آرامش. برای روح پاریس.

چرا پراگ؟

IMG_2998

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «پراگ دیدنی‌ست» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «به امید خبری از او» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

پرسیدند چرا پراگ؟
گفتم: «به آرزوی یافتن جوابی» و دانستم که این نیست تمامی ِ چرا…

خود پرسیدم چرا پراگ؟
گفتم: «به جست‌و‌جوی آنچه نمی‌دانم چیست یا اینکه حتی یافتنی‌ست»
و دانستم این‌ست پاسخ تمامی ِ چرا ها.

پنجره‌ي شب

Window-day

هشت صبح بود و بانگ زنگ کلیسا به گوش می‌رسید. چیز عجیبی نیست. رسم این دیار است، سالیان سال هم بوده از حدود ۱۳۰۰ میلادی (اگر درست یادم باشد از تور شنبه گذشته که استاد تاریخی با شور و هیجان ارایه کرد و ما در گیجی و خواب‌آلودگی صبح روز آخر هفته گوش کردیم، نصف و نیمه فرانسویش را فهمیدیم و بعضا سر تکان دادیم.) که پادشاهی ساعت و زنگ را به کار گرفت و از فردای آن روز ملت روزشان را نه با طلوع و غروب خورشید بلکه با زنگ ساعت شروع کردند و به پایان بردند. رسم قشنگی هم هست، به هر حال. تقریبا در همه جای پاریس، میتوان شنید زنگ را سر ساعت، سر ربع ساعت و سر نیمه ساعت.
هشت صبح امروز اما داستان دیگری بود. پنجره بزرگ اتاقم را باز گذاشته بودم شب گذشته که شاید نسیمی گرمای شبانگاهی را کاهش دهد ( که نداد!) اما پنجره های فلزی بیرونی را نیمه بسته رها کردم از ترس نور خورشید و حشرات شب‌گرد.
هشت صبح بود خلاصه و من نیمه بیدار متوجه زنگ کلیسا شدم. منتظر بودم که هشت بار بزند و من به خواب برگردم. هشت بارش را زد اما بدان بسنده نکرد. آخر بیدار شدم و او همچنان میزد. ساعت هشت و سه دقیقه صبح بود. سه دقیقه مدام زد. حکیمی (یا خیام یا ابوسعید،‌ دعوای اینکه کدامشان به من مربوط نیست) روزی گفت:

هنگام سپیده دم خروس سحری … دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آینده صبح … کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

جدای از اینکه زنگ مکانیکی کلیسا با خروس سحری اندکی فرق دارد و برخی جزییات متفاوت دیگر، معنا یکیست.
آنچه میفهمیم از این زنگ کلیسا و سخن آن حکیم آن ـست که هیچ کدام شب را به درستی تجربه نکرده اند! شب وقت غفلت نیست، بلکه دقیقه آگاهی مطلق ست. شب وقت حمله ناگهانی همه افکاری ست که در طول روز به کنار گذاشته میشوند. افکاری که گویی از درخشندگی خورشید و صدای رفت و آمد مردمان ترسانند و در پس ِ ذهن به انتظار می‌نشینند. کس را اجازه میدهند که چندی تصور کند از آنان در امان‌ـست. فکرش راحت‌ـست. غافل‌ـست!
آنان اما صرفا در انتظار شبند: منتظر نور ملایم ماه و نسیم شبانگاه و سکوت شهر و عریانی فکر و جان کس. آنگاه به‌ناگاه حمله میکنند. پرده های غفلت را می‌درند. کس را از تخت‌خواب خود بیرون میکشند. غافل‌گیر شده، کس، به پای پنجره می‌ایستد و در کمال آگاهی می‌اندیشد. شب وقت پای پنجره ایستادن و به ماه خیره شدن است. سعدی شاید بهتر فهمید که گفت: «شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد…». شب وقت بی‌دلان ـست!

IMG_2813

نا.کجا

پاریس فقط بهشت مستان و عاشقان عالم نیست، بهشت اهل فکر و ادب و هنر هم بوده و هست. از همینگوی و فیتزجرالد گرفته تا پیکاسو و مونه، عده زیادی در طول تاریخ آمده اند تا از فضای معنوی پاریس بهره گرفته و از خود اثر در کنند. از فلاسفه‌ی عزیز فرانسوی هم نباید غافل بود. نام های کامو (از نویسندگان مورد علاقه خود بنده)، سارتر و سیمون دو.بو.وار (چجوری این رو توی فارسی مینویسند؟) به خصوص به خاطر می‌آیند. آنان که در کافه های پاریس ساعت ها به بحث و گفت‌و‌گو نشستند. در هوایش سیگار کشیدند. از شرابش جرعه جرعه نوشیدند. و کردند آنچه کردند. بگذریم…

IMG_2782

پاریس،‌ از همین جهت، مهد کتاب‌دوستان نیز هست. از اولین چیز هایی که توجه من رو Stairs-Hafezجلب کرد همان روز اول، کتاب فروشی های نزدیک سوربن بود که کتب فلسفی به نمایش گذاشته بودند (نه آخرین خزعبلات عوام پسند). بعد ها توفیق پیدا کردم تا کتاب‌فروشی شکسپیر و بستگان را (Shakespear and Co) در محله لاتین (quartier latin) که جایگاه دانشگاه های سوربن و شماری از دیگر مراکز علمی، فرهنگی و تاریخی پاریس بوده و هست،‌ زیارت کنم. فضای بی نظیری بود و مجموعه کتاب های حیرت انگیزی داشت هم برای فروش و هم صرفا برای مطالعه در کتابخانه با دقت جمع آوری شده‌ی طبقه بالا. طبقه بالایی که راهش به بیتی از حافظ مزین بود.

در ادامه این اکتشافات، امروز خود را به کتاب‌فروشی نشر ناکجا رساندم. نشر ناکجا علاوه بر انتشار کاغذی و الکترونیکی آثار فارسی، ترجمه شده و فرانسوی نویسندگان ایران و جهان، در محل کتاب‌فروشی خود کتاب های چاپ ایران را هم به فروش می‌رساند. با توجه به حال و هوای خودم، دنبال مجموعه شعری از فاضل نظری می‌گشتم که پای پنجره و با نگاهی به آسمان گریان پاریس بخوانم و درک کنم. پیدا هم کردم مجموعه شعری از او. به قیمت یازده یورو و نود سنت!IMG_2819

باقی‌مانده بعد از ظهر را در کافه ای در همان نزدیکی به خوردن و آشامیدن و شعر خوانی گذراندم. جای همه دوستان خالی. مجلس یک‌نفره با صفایی بود (جدای از آنکه جمعی احتمالا مجنونم تصور کردند، که البته در این دیار بی‌هُشی اشکال چندانی ندارد)



IMG_2825

پاریس. امشب. از پشت بام محل سکونت

ــــــــــــ
پ.ن: چرا نگارش این پست چنین شکلی گرفت را من هم نمیدانم! مدت خیلی زیادی ـست فارسی ننوشته‌ام. شاید به این خاطر است!

پ.ن: ابیات زیادی از فاضل خواهید دید اینجا، بعضا بدون هیچ توضیحی، آماده باشید. سوتیتر جدید وبلاگ هم از اوست.

پاریس

سلام!

چند روزی میشه اومدم پاریس. بنا دارم مدتی بمونم اینجا. به دلائلی که برای خودم هم نامشخص هستند تصمیم گرفتم اینجا بنویسم دوباره.

پ.ن: متاسفانه پاریس با وجود بارونی بودنش هیج جوری ظرفیت جزیره بودن رو نداره. غیر از جزیره کوچک Île de la Cité وسط رود سن که من نه اونجا زندگی میکنم نه کاری دارم. به هر حال، شما این جزیره رو یک جزیره از نظر معنوی حساب کنید. جزیره ای در دریای وجود (و این حرف ها)…
IMG_2737

من؟ تو؟ کی؟ کجا؟

هویت نویسنده و هویت مخاطب هر دو المان های مهم و تعیین کننده ای هستند برای هویت یک وبلاگ. من در رابطه با هردو (در کنار خیلی چیز های دیگه) گیج هستم.

واقعا دیگه نمیدونم مخاطب اینجا کی هست و چرا. نمیدونم مخاطبم از چه گروه سنی هست یا چه میزان اطلاعاتی داره یا چقدر من رو میشناسه. نه اینکه قبلا همه کسانی که وبلاگم رو میخوندن رو میشناختم یا اینکه حتی شباهتی به هم داشتند آدم های جور و واجوری که گاهی اوقات اینجا سر میزدند.  شاید این طوری بگم بهتر باشه که دیگه کسی رو توی ایران «نمیشناسم». از فک و فامیل و خانواده فقط در حد سرخط های خبری اطلاع دارم. صدرا به اون شکلی که من میشناختمش دیگه وجود خارجی نداره. از نیمی از دوست و رفقا کوچکترین اطلاعی ندارم. نیمه دیگه میدونم که کاملا عوض شدند. پیشرفت کردند. جلو رفتند. بزرگتر شدند. وقتی که با هم تماسی برقرار میکنیم، بعد از چند لحظه حرفی برای گفتن نیست. من میمونم و یه سری خاطرات عجیب و غریب تکه پاره از ایران که میدونم برگشت به ایران فقط نابودشون میکنه. ایرانی که من میشناختم دیگه وجود نداره. تکه کلام ها رو بلد نیستم. از آرزوها و شکایت ها و امید و ناامیدی کسانی که روزی نزدیک ترین آدم ها برام بودند کوچک ترین أگاهی ندارم. حقیقتش نمیدونم (حتی اگر بشه) میخوام برگردم یا نه. نمیدونم آمادگی رو به رو شدن با یک ایران جدید رو دارم یا نه. نمیدونم از این ایران جدید خوشم خواهد اومد یا نه.

خودم هم گیر کردم بین دنیایی از دنیا ها. هر باری که کسی ازم میپرسه اهل کجایی، مکثی میکنم. بعد متوجه میشم که این سوال خیلی در ظاهر ساده ـست ولی براش جوابی ندارم. معمولا میگم: «داستانش طولانیه». بعضی ها بیخیال میشن بعضی بیشتر کنجکاو. اون موقع هست که داستان ایران و ایرلند و آمریکا رو میگم. اگر طرف رو در حدی بشناسم و ربطی به صبحت داشته باشه حتی از علاقه ـم به فرهنگ فرانسه هم میگم! هویتم یه ترکیب بی نظمی هست از همه اینها و همه تجارب این چند سال.

بعضی وقت ها (تایید میکنم: بعضی وقت ها) حسودیم میشه به کسانی که آمریکا و ایران و اروپا عملا زندگیشون یکیه. نمیدونم ثبات شخصیته یا اینکه شخصیت اینقدر ضعیفه که راه به فرهنگ جدید نمیده و هرگونه چالشی رو پس میزنه. معمولا زود به خودم میام و متوجه میشم که خیلی دوست دارم که زندگی ساده و بی هیاهویی نداشتم. حتی اگر این اتفاقات چند سال اخیر(بخش کم یا زیادیش) نتیجه مستقیم تلاش و اراده خودم نبوده. خوشحالم که زندگیم شبیه به یه داستانه. خوشحالم که عوض شدم. تغییر کردم. تجربه پیدا کردم. و تصمیم جدی میگیرم که دست بر ندارم.

اغلب نمیدونم چی بنویسم. قبلا اگر طرف هایی بود برای مقایسه (مثلا دابلین و نیویورک و تهران یا فرهنگ «ما» و فرهنگ «اونها») الان دیگه نیست. هیچ کدوم از طرفین دیگه به اون شکل وجود ندارند. اگر بخوام به سبک قدیم (حتی خیلی قدیم) از یک صبح.تا.شب رو بنویسم فکر نمیکنم (همونطور که کامنت هایی هم بر همین مبنا دریافت شده) برای مخاطب این وبلاگ خیلی محتوای قابل فهمی وجود نداشته. نه این مخاطب اینجا از بهره فکری محدودی برخوردار باشه، نه. بلکه پایه و اساس متفاوته. مخاطب و نویسنده در «دنیا ها» ـی مختلفی زندگی میکنند. این به معنی مرگ جزیره نیست. به معنی تولد چیز جدیدی هم نیست. فقط احساس کردم شاید بد نباشه یه توضیحی بود. حس و حالش هم بود!

پانوشت: تعداد زیادی از کلمات به کار رفته در این متن نتایج دقایقی تفکر و تلاش در به یادآوری دوران کتاب خوانی و داستان نویسی فارسی سال های پیش بوده.

پانوشت تر: میخواستم عنوان پست رو «هویت» بذارم. احساس کردم قبلا از این عنوان استفاده کردم. نگاهی کردم تو پست های قدیم و پیدا کردم «هویت» رو! خوندنش برای خودم هم جالب بود. در ادامه اون پست باید بگم که تنها کاری که باید میکردم این بود که صبر میکردم تا بیام دانشگاه. اون هم تو نیویورک. اون هم City College…

Hussain Day 2013

یکشنبه گذشته “روز حسین” (Hussain Day) نیویورک بود. خیابان های متعددی از خیابان پارک (Park Avenue) در Upper East Side منهتن (از شیک ترین و گران ترین محله های نیویورک) صحنه عزاداری دسته های مختلف از کشور های مختلف بود. تصاویر مربوط به دسته مسجد امام علی هستند. پلیس نیویورک (NYPD) خیابان ها رو بسته و ترافیک رو به خیابان های مجاور هدایت میکرد.

IMG_0161

IMG_0147IMG_0149 IMG_0155 IMG_0156 IMG_0157

دانشگاه.پلیس.دانشجو

استادی از هلند در اتاق کنفرانس دپارتمان فلسفه صحبت میکرد. به محض اینکه جلسه تمام شد از اتاق به سمت پایین میرفتم که سر و صدایی شنیدم. پلیس. بازداشت. دعوا. شعار. اعتراض به بسته شدن ناگهانی یک فضای آزاد دانشجویی (Free Space). با عجله از ساختمان اصلی میام بیرون. عصبانی. خسته. تصمیمم جدی تر میشه. مملکتی که پلیس مسلح رو وارد فضای آکادمیک میکنه جای ماندن نیست. آمریکا یا هر جای دیگر. شرق یا غرب. به اسم عقیده یا به اسم آزادی!
خودم رو به کلاسم میرسونم در ساختمان مجاور. درس رو شروع میکنیم. مطالعات بین الملل!

هم.کلاسی از لباس شخصی ها میگه.
هم.کلاسی توییتی رو برای کلاس میخونه: از اسپری فلفل استفاده شده.
پوزخندی میزنم.

صدای شعار از بیرون کلاس میاد. “No Center, No Peace!”
_________________________
بعد از کلاس دنبال میکنیم جمعیت رو…

IMG_0099 IMG_0105 IMG_0109 IMG_0115 IMG_0119 IMG_0122 IMG_0101

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست … جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند